شهید بیژن بهتوئی

زندگینامه ی شهید بیژن بهتویی

لاله سرخمان شهید بیژن بهتوئی در سال ۱۳۴۴ در یک خانواده مذهبی ، کارگری در شهر تهران چشم به جهان گشود و از همان سال نیز نام سرباز و انصار امام را در گهواره به خود گرفت. او از همان دوران کودکی با آوای پر صلابت نماز پدر و مادر از خواب بر می خواست و به نماز و نیایش به درگاه پروردگار می ایستاد و به شرکت در مجالس عذاداری ائمه و سخنرانی های مذهبی علاقه نشان میداد. از همان اوایل به صف انقلابیون پیوسته و مبارزه با دستگاه پهلوی را همراه با مردم به پا خواسته شروع کرد ، در زمان انقلاب اسلامی ایشان مشغول به پخش اعلامیه ی حضرت امام بر علیه شاه هنگامی که سال آخر هنرستان را تحصیل میکرد و جنگ نا خواسته از طرف استکبار جهانی بر امت غیور ما تحمیل شده بود ،  شهید بیژن بهتوئی از اولین حق جویانی بود که به ندای امام لبیک گفت و در راستای تحصیل علم متناوبا در جبهه های نبرد حق علیه باطل حضوری فعال داشت او عارفی بود وارسته و عاشقی بود خالص که عاشقانه با خدایش راز و نیاز میکرد ، دنیای خاکی و مادی را سه طلاقه کرده بود. او عاشق خدا بود و شیفته شهادت و زندگی اش را وقف خدمت به مردم و جهاد در راه خدا کرده بود با همه مهربان بود ، هیچ کس را از خود ناراحت نمیکرد همه از او راضی بودند و به خاطر دو صفت بارز او یعنی مهربانی و مظلومیت همیشه و در همه جا چه در نماز و چه در دعا آرزوی شهادت میکرد و بالاخره در تاریخ ۵/۱۰/۱۳۶۰ در عملیات فتح بستان به آرزوی قلبی و دیرین خود که شهادت بود رسید.

شهادت

چهل روز بعد از شهادت بیژن فرمانده و تعدادی از هم سنگران بیژن برای بازدید به منزل ما آمدند انجا بود که من داستان فداکاری و شهادت بیژن را از زبان فرمانده شان شنیدم.

ایشان تعریف میکرد که : (( در روز های اول عملیات بیژن خیلی فداکاری میکرد . منطقه ای که ما در آن قرار داشتیم در محاصره بود .  ما در داخل سنگری پناه گرفته بودیم و از نظر مهمات در تنگنا بودیم. کسی هم جرات بیرون رفتم از سنگر را نداشت .  فقط بیژن بود که مرتب از سنگر بیرون میرفت و از آن طرف خاکریز برای ما مهمات میاورد. هر چه قدر به او اصرار میکردیم که این کار ار نکن ، خطرناک است ، قبول نمیکرد . بعد از آوردن مهمات ، خودش شروع به جنگیدن با تانک ها کرد .  ابتدا تا آنجا که گلوله داشت ، تعدادی از تانک های دشمن را با آر پی چی منهدم کرد . بعد هم با نارنجک به سراغ آنها میرفت . لحظات آخر، شجاعت و شهامت خاصی پیدا کرده بود . روحیه اش را نمیتوان توصیف کرد.

بالاخره در حین منفجر کردن یکی از آن تانک ها ناگهان به زمین افتاد . من خودم را به او رساندم به شدت مجروح شده بود . خیلی از قسمت های بدنش در اثر انفجار سوخته بود . خواستم او را از زمین بلند کنم و به عقب برگردانم ، اما نگذاشت . هر چه اصرار کردم ، او ممانعت کرد آخر سر گفت: اینجا محاصره شده اگر بمانید دشمن شما را اسیر میکند.

به من هم گفت)) : برو اگر شرایط مناسب بود ، بعدا بیایید و بقیه شهدا و مجروحین را برگردانید . اگر توانستید مرا هم برگردانید.

مناجات بیژن:

هربار که ناراحت میشوم ، هر بار که دلم میگیرد ، هر بار که اشک در چشمانم حلقه میزند و بعد پناه بر خدا میبرم، ایمان قویتر میشود . حالا ایمانم محکم تر از کوه شده است و حالا میتوانم بگویم حاضرم جانم را در راه خدا بدهم …. .

دیگر از دنیا خسته شده ام ، ولی نمیدانم خدا قبولم میکند یا نه ؟ اما ایمان دارم که اگر خدا حالا قبولم نکند ، دیگر به گذشته هایم بر نمیگردم تا موقعی کوتاه ، خیلی کوتاه ، یعنی مرگ ، چون ایمان دارم که بالاخره به معبودم میرسم.حالا مهم نیست چه حالا  ،چه سی چهل سال دیگر ، ولی دیگر به فکر این نیستم که حتما حالا شهید شوم  ،چون شهاد ت این نیست حالا دیگر ایمان دارم که فلسفه شهادت را تا حدی درک کرده ام و سعی در راضی کردن خدایم دارم

فرازی از آخرین دست نوشته های شهید بیژن بهتوئی

پس از حمد وستایش خداوند متعال و با آرزوی اینکه لیاقتش را به ما بدهد که تمام کارها و فکرها همه را خالصانه فقط برای خدا  بکنیم و خداوند ما را در راه مبارزه با هواهای نفسانی کمک کند و صبر و موفقیت در تمام امور دنیا وآخرت عطا کند (انشاءا….) . بقدری حال عجیبی دارم که حد ندارد ولی با ذکر خدا تسکین پیدا می کنم واقعاً درک کردم که در این دنیا جز پناه بردن به الله هیچکس به داد انسان نمی رسد نه پدر و نه مادر  نه دوست، هیچ هیچ هیچ واقعاً با تمامی وجودم خدا را حس کردم گریه کردم ولی اشکم نمی آمد و آن شب نمازم را         در خلوت حیاط دور از بچه ها خواندم و نمازم یک ساعت طول کشید و سعی کردم واقعاً در کارهایم               با خلوص باشم خواستم از پاکی آب هم خالص تر باشم لابد می گوی از آب پاکتر چیست؟ اگر سفیدی            و تر بودن را از آب بگیری آن وقت چه می ماند می خواستم از آن هم خالص تر باشم خودم را به خاطر        رضای خدا فنا کنم، شهادت را، شهادت آگاهانه را مانند ( قطره ای در برابر دریا ) حس کردم، واقعاً حس کردم     و دلم به حال غافلان از خدا و به حال خودم سوخت خیلی دلم سوخت، دارد گریه ام می گیرد ولی خودم را       نگه می دارم نفسم می خواهد بند بیاید نمی دانم چکار کنم جز پناه بردن به آنی که دوای هر چیزی که از درد خارج هست و آرام می گیرم. دیگر خدا را به خاطر نعمتهای بهشت و رهایی از جهنم و رفاه آن دنیا نمی پرستم واقعاً حس می کنم خدا شایسته پرستش هست و نمی دانم این از خدا بی خبران که اگر یک ساعت واقعاً فکر کنند می فهمند که چقدر مورد غضب خدا هستند و حتی انسان اگر بداند قیامتی هست و خدایی هست خودش جلوی بسیاری از خطاها را می گیرد چه رسد به اینکه درک کند و بفهمد .

من کسانی را که در راه خدا قدم برمی‌دارند مانند برادرم دوست دارم دلم نمی‌خواهد اتفاقی برایشان بیفتد خودم را جدا از آنها حس نمی‌کنم. از خدا می‌خواهم که ایمانم را قوی کند. خدا کسانی را که او را می‌خوانند هدایت می‌کند و من الان خوشبختم ولی نمی‌دانم که دوباره می‌خواهم به میان آن اجتماع برگردم آخر چکار کنم دلم می خواهد همیشه پیش این انسان‌های خوب بمانم ولی عیب ندارد این دنیا فانی است و دنیای آخرت     ابدی است و انسانهای خوب اگر زجر این دنیا را تحمل کنند آن دنیا همیشه برای ابد همنشین خوبان هستند.

هر روز بیشتر به بزرگی خدا پی می برم، بزرگی که از درک ما انسانها خارج است حس می کنم وظیفه‌ام را        خوب انجام می‌دهم ولی وقتی متوجه اعمال ناآگاهانه می‌شوم می‌فهمم در اشتباهم و با تمام وجود از خدا    اصلاحم را می‌خواهم .

سلام ما را به همه برسانید همه سالم هستیم با آرزوی هدایت شدن همه مردم جهان و اینکه خدا همه ما را قبول کند .

خیلی تشنه فکر کردن می شوم و از خدا می خواهم مرا ببرد جایی که همه چیز را بفهمم.

  • نوشته شده توسط :saleh
  • ۲۳ اردیبهشت, ۱۳۹۳
  • بدون دیدگاه