شهید رضا مقدم

تولد :۱۳۴۲ | شغل: محصل |  شهادت :۹/۱/۱۳۶۳ | مزار: تهران بهشت زهرا

گزیده ای از مناجات نامه شهید

خدا یا ! هدایتم کن زیرا تازه فهمیده ام که گمراهی چه راه خطر ناکی است .

خدا یا ! کمک کن که فقط نیاز به کمک ومحبت ونوازش تو دارم .

خدایا ! یاریم ده که به یاری تو احتیاج شدید دارم.

خدایا ! اگر زنده ماندنم برای اسلام ومردم موثر است عمری با عزت نسیبم کن واگر شهادت من وسیله ای برای راحتی مردم وپیشبرد اهداف الهی توست شهادت را نسیبم کن.

با تو شدن خدایا ! چه لذتی دارد ! با تو بودن خدایا !چه لذتی دارد ! همیشه گمشده ای داشتم وهرروز در چیزی آنرا می دیدم ولی بالاخره بعد از گذشت چندین سال یافتم  همهء آن چیز که میپنداشتم هست ولی هیچ کدام نبود بعد رو به تو آوردم.

خدایا چیزی که می خواستم در تو پیدا کردم کمک کن.

نگهداری بیت المال

زمانی که رضا مسئولیت انبارمهمات ر ا برعهده داشت خیلی منظم بود ونمی گذاشت حتی یک فشنگ جابه جاشود.یک باریکی ازدوستان صمیمی اوبرای دیدن اوبه گیلان غرب رفته بود درانبارمهمات دوستش به اوگفت: ((یکی دو تا فشنگ به من بده برای یادگاری به خانه ببرم)) او گفت: ((نه اینها برای بیت المال است ومن نمی توانم بدهم اگر می خواهی می توانم پوکه آنرا بدهم تازه برای آن هم باید اجازه بگیرم))

 حق الناس

آخرین باری بود که رضا به مرخصی می آمد. وقتی داخل خانه شد بعد از سلام و احوال پرسی ساکش  را باز کرد . وسایل آنرا بیرون ریخت تا آنهایی را که لازم داشت بردارد ناگهان محکم به سرش کوبیدوگفت: ((خدایا بدبخت شدم)).

مادرش گفت: رضا ! چه شده چرا به سرت می کوبی ! رضا روغندانی که مخصوص روغنکاری اسلحه بود به مادرش نشان دادوگفت نمی دانم چطور این روغندان در ساک من افتاده . مادرش گفت : این که مسئله ای نیست وقتی برگشتی ببر و سر جایش بگذار. او گفت : مادر از کجا معلوم که زنده بمانم و بتوانم به منطقه برگردانم؟ اگر تصادف کردم ومرگ من فرا رسیدونتوانستم آن را برگردانم چه کنم این برای بیت المال است همه مردم ایران درآن سهم دارند . من نمی توانم جوابگوی تمام مردم باشم ترسم از این است که    این حق الناس بزرگ برگردن من بماند وازدنیا بروم دعا کنید این را بتوانم برگردانم.

این بار دیگر برنمی گردم

قبل ازآخرین سفر، بچه ها به دوست رضا خبردادن که رضا با او کار دارد وقتی باهم روبرو شدند رضا به اوگفت: می خواهم به منطقه بروم.

 دوستش گفت : صبر کن با هم برویم.

گفت: نه باید بروم.

دوست رضا دردل خود میگفت: من فکر میکردم که این آخرین سفر رضا است .

رضا به او گفت: من می خواهم بروم ودیگر بر نمی گردم.

گفت: یعنی چه ؟ یعنی می خواهی مدت زیادی بمانی.

 رضاگفت: نه این بار دیگر برنمی گردم . دوستش جواب داد : چرت پرت نگو کی گفته تو شهید می شوی؟! گفت: من نمی دانم شهید می شوم یا نه اما میدانم که این بار برنمی گردم.

با لاخره با  هم به منطقه رفتند. سفارش کرد وصیت نامه ای را که قبلا به او داده بود پاره کند .بعد از یکی  عملیتها  در راه بازگشت به کرج باز هم دوستش رضا را دید به  او گفت: بیا باهم به مرخصی برویم .

رضا در پاسخش گفت : تو برو من فعلا کار دارم.

دوستش که به کرج آمده بود تعریف می کرد: چند روز بعد که در مسجد نشسته بودیم گفتند قرار است چند تا از شهدای کرج را تشییع کنند که یکی هم برای عظیمیه است و نامش رضا مقدم است باور نمی کردم ! رفتم در خانهء رضا دیدم حجله درست کرده و آماده هستند.

شهادت

بار آخر که رضا به منطقه آمد حال عجیبی داشت. یک ناراحتی وگرفتگی توام با شوق وامید به همه ما        می گفت: این آخرین باری است که من به جبهه می آیم دیگر مرا نمی بینید. روزها ی آخر حضورش در منطقه بود که دشمن به ما حمله کرد. ما هم مجبور به پاتک شدیم . رضا مسئول توپ ۱۰۶ بود. او هم برای شرکت در پاتک به ما ملحق شد. .فعالیت شدیدی می کرد. بچه ها پشت سر هم برا ی او گلوله توپ          می آوردند و او هم شلیک می کرد. رضا آن روز خیلی جنب  و جوش  داشت. حال عجیبی به او دست داده بود. مرتب از بچه ها می خواست که به او مهمات برسانند. می گفت : می خواهم در این روزهای آخر هرچه می توانم بر سر این دشمنان از خدا بی خبر آتش بریزم. شاید دیگر فرصتی نباشد که در این جهاد بزرگ شرکت کنم.

 آنروز واقعا فداکاری کرد وشجاعت به خرج داد. از چهره رضا معلوم بود که دیگر مال این دنیا نیست. گویا در عالم دیگری پرواز می کرد وبالاخره آنروز، خدا برای رضا جواز عبور صادر کرد وقفل در بهشت با یک ترکش که به بدن خسته رضا چسبید، برایش باز شد و او همراه ملائکه به سوی معبود و معشوق واقعی شتافت و به اصحاب عاشورای امام عشق پیوست.

شادی روح شهدا  خصوصا شهید رضا مقدم صلوات

  • نوشته شده توسط :saleh
  • ۲۳ اردیبهشت, ۱۳۹۳
  • بدون دیدگاه