شهید سعید کرمی

تولد: ۱۳۴۷/۱۲/۲۰|شهادت:۶۴/۱۱/۲۲

وصیت نامه شهید سعید کرمی

شهادت پایان راه است و آنهایی که لایق آن هستند به سعادتی دست می یابند که نصیب هر کس      نمی شود چرا که شهادت حرکتی شتابدار است بسوی معشوق و این شتاب مستلزم خلوص و پاکی  و تقوی است. و شهید عاشقی است روحانی که به معبودش       می پیوندد و انتخاب این راه، آگاهانه و بر حسب وظیفه الهیی که بر گردن خویش احساس می کنم می باشد، تا در ادامه آن با پروازم به سوی خدا بازگشت کنم. فرزندان اسلام، لشکریان امام زمان(عج)، همه مشتاق شهادتند، همه از جبهه ای به جبهه دیگر از کربلایی به کربلای دیگر آنقدر     می روند تا تشنگی روح خود را با ملحق شدن        به منبع فیوضات و غلتیدن در خون سرخ و گرم خویش سیراب سازند و یا با در آغوش گرفتن کربلا]حرم شریف حسینی(ع)[ به سوی قدس مسلمانان روانه گردند.

مادرم! اگر جسد فرزندت سعید را نیافتی، ناراحت نباش که افتخار بزرگی نصیب فرزندت شده است. او نیز مانند هزاران شهید دیگر گمنام بوده و در صورت یافتن جسد هر کجا که مادر رنج کشیده ام مایل بود آن را خاک کنید به هر حال روحم همیشه به فکر شما خواهد بود.

برادران افسر و سربازم، جبهه ها و پادگان ها  مکان های مقدسی برای خودسازی و بازگشت است. این امکان را از دست ندهید و از آزادیی که اسلام و انقلاب به همه شما داده است استفاده سوء نکنید. پس از پایان این دوره، فرصتی به دست نخواهد آمد.

 خدایا! خدایا! این دعای دردمندان است. این ندای همه رزم آواران است. این آخرین کلمات است    که تو را به جان مهدی، تو را به حق مهدی، تا انقلاب مهدی خمینی را نگهدار. از عمر ما بکاه و به عمر او بیفزا.

سعید کرمی

۱۳۶۳/۲/۲۳

زندگینامه شهید از زبان مادر

سعید کرمی در تاریخ ۲۰/۱۲/۱۳۴۷ متولد شد. این فرزند از همان دوران طفولیت به مسائل دینی و مذهبی علاقه بسیاری داشت. سعید از همان سنین بچگی علاقه شدیدی به چهارده معصوم (علیهم السلام) علی الخصوص به امام حسین (علیه السلام) داشت. وقتی ماه محرم می رسید لباس مشکی تنش می کرد و با پدرش در مراسم های عزاداری شرکت می نمود تا اینکه مقداری که بزرگتر شد با بچه های محل تکیه می زدند و هر چه لازم داشتند از خانه می بردند. سال ۱۳۶۰ که عمویش شهید شد سعید در آن موقع نوجوان ۱۲ ساله ای بیش نبود. به مادرش گفت که من می خواهم اسلحه عمویم را بردارم و راه او را ادامه دهم و همین بود سرآغاز عشق او به جبهه و جنگ. و همان موقع در مسجد حجت عظیمیه به عنوان بسیجی ثبت نام کرد و در بسیج فعالیت های گسترده ای داشت و همان موقع بود که دیگر لباس بسیجی می پوشید و دائم فکر رفتن به جبهه را در سر می پرورانید. روزها در نانوایی پدرش کار می کرد و شبها نیز در پایگاه بسیج و پایگاه های دیگر نگهبانی و پاس شب می داد تا اینکه در سال ۱۳۶۲ تصمیم جدی برای رفتن به جبهه را گرفت و همچنین رضایت پدر و مادر را هم گرفت و از طرف پایگاه مسجد حجت (عج) برای آموزش اعزام شد. ولی در پادگان اول قبول نکردند و گفته بودند که سن تو کم است. سعید وقتی به خانه آمد مثل باران بهاری گریه می کرد. پدر به او گفت سعید جان تقصیر من چیست من و مادرت اجازه داده ایم ولی خوب تو را قبول نکرده اند. من چه کنم؟ سعید دیگر دست بردار نبود. برای اعزام، خود را به هر دری می زد تا اینکه از یک نفر یاد گرفته بود که چه کند. بنابراین شناسنامه را دست کاری کرد و سنش را زیاد کرد و به این طریق توانست به آموزش اعزام شود. بعد از آموزش به جبهه رفت. در جبهه در قسمت تعاون برای حمل مجروح و شهید کار می کرد در سری دوم که به جبهه رفت به عنوان تخریب چی شروع به فعالیت کرد و سری سوم که به جبهه رفت در آنجا نیز به عنوان تخریب چی مشغول بود که در نهایت در عملیات والفجر ۸ در جزیره «اُمّ الرَّصاص» در تاریخ ۲۲/۱۱/۱۳۶۴ مفقود گردید.
ایشان توسط نیروی بسیج سه دفعه در تاریخ های ۱۵/۲/۶۲ (دفعه اول)، ۱۵/۶/۶۳ (دفعه دوم) و ۱۸/۹/۶۴ (دفعه سوم)، از کرج به جبهه های حق علیه باطل اعزام شد و در عملیات های خیبر و والفجر ۸ شرکت داشت.
نحوه مفقود شدن ایشان بدین صورت است که سعید و یکی از دوستانش بعد از مین گذاری در معبر عراقی ها در حین بازگشت مجروح می شوند و دیگر بعد از آن، از او و دوستش خبری نشد.
لازم به ذکر است پیکر پاک شهید بعد از ۱۲ سال دوری و غربت، توسط نیروهای مخلص و زحمتکش تفحص پیدا و در تاریخ ۱۵/۷/۱۳۷۶به خانواده گرامی اش تقدیم گردید. و در گلزار شهدای جواد آباد درجوار سایر همرزمانش جای گرفت.

  • نوشته شده توسط :saleh
  • ۲۳ اردیبهشت, ۱۳۹۳
  • بدون دیدگاه